اما من انسانم ...
تنگابی در تلاطم و در جوش .
ایمان یکی چشم بند است . دیواری در برابر بینش .
به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش در می آورد .
من کوه بی جان نیستم انسانم من !
سنگ مقدس در این جهان بسیار است
صیقل خورده به بوسه های لبان خشکیده از عطش .
ایمان به جسم بی جان روح می بخشد لیکن
من جسم بی جان نیستم انسانی زنده ام من .
من نابینایی آدمیان را دیده ام
و توفیدن گردباد را بر عرصه ی پیکار
من آسمان را دیده ام
و آدمیان را سرگردان به مهی دودگونه فروپوشیده
مرا به ایمان ایمان نیست .
اگر اندوهگینت می کند بگو اندوهگینم .
حقیقت را بگو نه لابه کن نه ستایش
تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان !
توان تحملت ار هست شکوه مکن .
به پرسش اگر پاسخ می گویی پاسخی درخور بگوی .
در برابر رگبار گلوله اگر می ایستی مردانه بایست
که پیام ایمان و وفا به جز این نیست !
ایلیا ارنبورگ برگردان احمد شاملو
تلنگر
لبخند تورا دیر زمانیست ندیدم
یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیب ...
این روزها 000
دور از جان شما چندی ست فراموشی شدید دامنگیرم شده
حتی تصویر توی آینه را گاهی به جا نمی آورم
ذهنم تلوتلو میخورد
مخم تاب برداشته
گلاب به رویتان هرچه خاطره داشتم بالا آورده ام
اما این روزها حس میکنم آسمان زیباترازهمیشه است
میگویند سر به هوا شده ای
نمی دانم ۰۰۰
نصرت
از ماست که برماست
عوضی هم
و این (یاء) نسبت را هر کجا که میروم یدک میکشم
همرنگ جماعت بودن ُ همین نیست آیا ؟؟؟...
